الغزالي

51

كيمياى سعادت ( فارسى )

الوان در ولايت چشم و خيال نيست ، و اينكه طبع تقاضا كند كه « چيزى چگونه است ؟ » معنى آن بود كه تا « چه شكل دارد ؟ » ، « خرد است يا بزرگ ؟ » چيزى كه اين صفات را به وى راه نبود ، چگونگى در وى باطل بود . و اگر خواهى كه بدانى كه « روا باشد كه چيزى بود كه چگونگى را به وى راه نبود ؟ » ، در حقيقت خود نگر : كه آن حقيقت تو - كه محل معرفت است - قسمت‌پذير نيست ، و مقدار و كمّيت و كيفيّت را به وى راه نيست . اگر كسى پرسد كه « روح چگونه چيزى است ؟ » جواب آن باشد كه « چگونگى را به وى راه نيست . » چون خود را بدين صفات بدانستى ، بدان كه حق - سبحانه و تعالى - بدين تقديس و تنزيه اولىتر است . و مردمان عجب دارند كه موجودى بود بىچون و بىچگونه - ، و « 1 » ايشان خود چنانند ، و ايشان خود را نشناسند ، بلكه اگر آدمى خود را در تن [ 1 ] طلب كند ، هزار هزار چيز يابد و بيند ، همه بىچون و چگونه ، كه [ 2 ] اندر خود خشم بيند و عشق بيند و درد بيند و لذّت بيند ، و اگر خواهد كه چگونگى و چونى آن طلب كند نتواند ، چون اين چيزها شكل و لون ندارد ، و اين سؤال را به وى راه نبود . بل اگر كسى حقيقت آواز طلب كند ، يا حقيقت بوى ، يا حقيقت طعم - تا چون و چگونه است - عاجز آيد . و سبب اين آن است كه چون و چگونه تقاضاى خيال است كه از حاسهء چشم حاصل شده - است ، آنگاه از هر چيز نصيب چشم مىجويد ، و آنچه در ولايت گوش است مثلا - چون آواز - چشم را از او هيچ نصيب نيست ، بلكه طلب وى چونى و چگونگى آواز را محال بود ، كه آواز منزّه است از نصيب چشم ، چنان كه لون و شكل منزّه است از نصيب گوش . همچنين آنچه به حاسّهء دل دريابد و به - عقل بشناسد ، منزّه است از نصيب جمله حواس ، و چونى و چگونگى در محسوسات بود . و اين را تحقيقى و غورى است كه در كتب معقولات شرح كرده‌ايم ، و در اين كتاب اين كفايت بود . و مقصود آن است كه آدمى از بىچونى - و چگونگى خويش بىچونى و بىچگونگى حق - سبحانه و تعالى - بتواند شناخت ، و بداند كه چنان كه جان موجود است و پادشاه تن است ، و هر -

--> [ 1 ] خود را در تن ، در تن خود . [ 2 ] كه ، زيرا . ( 1 ) ص 28 - ح 7 .